تبليغاتX
شیرین تر از عسل

ای صاحب رمضان!
با لبهایی ترک خورده تو را صدا می کنم؛ می دانم که خوب می شنوی. تو که مثل ما نیستی که خودت را به نشنیدن بزنی یا حرفهایمان را پشت گوش بیاندازی.
این را هم می دانم که یکبار تو را صدا زدن کافی ست اما طنین تکرار نام تو آرامش بخش روح و روان است. پس آن قدر تو را صدا می کنم تا باران رحمتت را بر من بباری و خیس شوم.

شرمنده ام!
می دانم که هر چه دارم از برکت توست، اما باز هم چشمم به دستان دیگری است.

مرا ببخش!
چشم هایم مرا فریب می دهند و دلم مثل برگی لرزان به هر طرف می چرخند.
ای کسی که مهربانیت بی اندازه است و بخشش ات بی منتهاست!
چشم و دلم را دریاب!

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت |

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

عبدالرحيم سعيدي‌راد از گردآوري و چاپ 20 كتاب از 20 نويسنده در قالب نثر ادبي خبر داد.

اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان افزود: اين مجموعه به سفارش وزارت ارشاد در مدت يك سال و نيم گردآوري شد و در آن كارهايي همچون قونيه در قطار از علي‌رضا قزوه، جرات تازگي از ابوالقاسم حسينجاني، فرصتي براي پرنده شدن از يدالله گودرزي، پشت پلك پنجره از جواد محقق، زخمه‌هاي نيلي باد از مريم سقلاطوني، شناسنامه باران از سيمين‌دخت وحيدي، حق با آفتاب‌گردان‌ها است از عبدالرحيم سعيدي‌راد، دادگاه رسمي نيست از عبدالحميد رحمانيان، تشنه در ابر از مرتضي حيدري آل‌كثير، دريچه از جلال رفيع، شكلي براي زندگي از احمد عزيزي، همه خط‌ها موازيند از محمود اكرامي، سنگ‌ها برايت آواز مي‌خوانند از محمدرضا مهدي‌زاده، صدا به سكوتش دل داده است از ضياء الدين خالقي، يك كلمه افتاده است از سيد ضيا شفيعي، گوشه دنج كلمات از حميد هنرجو، موناليزاي آقاي بن لادن از حبيب محمدزاده، گناه ناگزير از علي طلوعي، غروب بود و تو بودي از محمدرضا سنگري و پاره خطي تا ماه از هادي منوري وجود دارد.

سعيدي‌راد با بيان اينكه اين 20 كتاب هر كدام به صورت جداگانه چاپ مي‌شود، يادآور شد: در اصل اين 20 كتاب به صورت يك سري و در طرح و اندازه يكسان منتشر مي‌شوند و هر كدام مجموعه مستقلي را تشكيل مي‌دهد و كتاب‌ها جديد و براي اولين بار به زير چاپ مي‌روند.

وي در باب ويژگي اين مجموعه گفت: نثر اين مجموعه قوي‌تر از ديگر نثرهاي موجود است. مي‌توان آن را جزو نثرهاي پيشرو به شمار آورد. نثرها در وهله اول با اين ديد جمع‌آوري شدند كه مي‌توانند جريان‌ساز باشند و پيرواني داشته باشند چراكه ما در كشور كتابي با عنوان نثر ادبي كم داريم و كمتر كسي به صورت تخصصي به اين صورت اثري منتشر كرده است.

او خاطرنشان كرد: ما ضمن كار متوجه شديم كه عده ديگري نيز در زمينه نثر ادبي كار مي‌كنند و قرار است براي دوره بعدي مجموعه ديگري از اين نويسندگان را منتشر كنيم. اين مجموعه تا يك ماه ديگر در 6000 نسخه روانه بازار خواهد شد.

اين مجموعه را نشر تكا منتشر مي‌كند.

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت |

عجول تر از تو ندیده بودم، بی صدا می آمدی.
نه آمدنت را می شد دید نه رفتنت را. تنها از گردوخاکی که راه می انداختی می شد حضورت را حدس زد.
مثل صاعقه نازل می شدی و یک دسته گل می چیدی و با خودت به آسمان می بردی.

آنروز وقتی توی سنگر نماز فرود آمدی موقع اذان ظهر بود. بچه ها منتظرت بودند؛ عباس و سید مجید و مصطفی را می گویم.

آن قدر سریع پر گرفتید که از پروازتان تنها پری ماند و یک پلاک شکسته.

آن روز از آن آمد و رفت ناگهانی، تنها یک ترکش نقلی سهم من شد. آن قدر ریز که فقط بلد است نیمه های شب، وقتی دارم خواب دریا را می بینم؛ مثل ساعت زنگ بزند و این خاطره را برایم نقل کند.
حالا سالهاست که سری به ما نزده ای.
در این روزگار غریبی؛ کم کم دلمان برای تو هم تنگ می شود خمپاره 60 لعنتی!

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت |

مرد مي‌خواست كه پا بر چشمهايت بگذارد و رد شود. هميشه خار مژگانت به پاها كه نه، به دل بچه‌ها فرو مي‌رفت.
گاهي اسبي وحشي مي‌شدي كه هر سواركاري را به زمين مي‌زد. اما همیشه با همه غرورت، به همت چند جوان بي‌ادعا رام مي‌شدي.
راستش را بخواهی هميشه از ديدن هيبت وحشتناكت مي‌ترسيدم.وقتي هم مي‌ديدم كه عده‌اي بي‌خيال از كنارت رد مي‌شوند از خودم بدم مي‌آمد.
شب‌هاي حمله بچه‌هاي تخريبچي با دو نوار موازي سفيد، دستهايت را مي‌بستند و به اصطلاح خودشان معبر مي‌زدند. با اين حال باز هم كار كه گره مي‌خورد، معبري مي‌شدي براي پروازهاي عاشقانه.

حالا هم بعد از آن همه سال، دست‌بردار نيستي و هنوز از دل خاك گرمت بچه‌هاي باصفا را به آسمان مي‌فرستي.
با همه اين حرفها، خودت به تنهايي ميداني هستي براي شناسايي آنهايي كه مردترند؛ ميدان غربال عاشق‌ترها، ميدان جذب جانهاي از خود رها شده، ميدان رازناك جاودانگي، ميدان مين!...

لطفا کلیک بفرمایید: بانک اشعار عاشورایی

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت |

يك قطره آفتاب بودي كه در قنوت جانم چكيدي.
كاش دوستت نمي داشتم. آنوقت احساس مي‌كردم كه زير پوستم مثل عقربي هستي كه اگر بيدار شوي، من بايستي براي هميشه بخوابم.

كاش يادگاري نبودي؛ آنوقت از دستت فرياد سر مي‌دادم.

وقتي مثل صاعقه در جانم مي‌نشستي، سرگردان بودي؛ راه گم كرده‌اي بودي كه پيغامي تند از ياري مهربان داشتي.

حالا بعد از اين همه سال، هنوز نيمه‌هاي شب بيدارم مي‌كني تا حسرت روزها و شبهاي از دست رفته عاشقي را به يادم بياوري.

فراموشت نمي‌كنم «تركش» عزيز!

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت |

وقتي مي رفتي كوله پشتي‌ات پر بود از خوشه‌هاي اشك، حرفهاي ناگفته، رازهاي سر به‌مهر، عطر مهرباني، و عشقي كه تا خدا قد كشيده بود.

به راهي مي‌رفتي كه نخل‌هايش در صف نماز بودند؛ چلچله‌هايش زياتنامه‌خوان و مردمانش يكدست خاكي پوش. همان راهي كه انتهايش بوسه به آسمان مي‌زد.

از سر كوچه كه ‌رد مي‌شدي دستي به علامت خداحافظي تكان دادي و گفتي: «من مي روم، اما اين راه مرد مي‌طلبد.»
...رفتي! اما راه همچنان بي همراه مانده است.

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت |

حالا ديگر كاري از دست كسي بر نمي‌آيد.
اینرا هم خوب مي‌دانم، اين حرف‌ها مثل سكه‌هاي عهد دقيانوس ديگر رايج نيستند.
اما مگر مي‌شود ديد و دم نزد؟
مردهاي نسل قديم دردها را به جان خريدند و رفتند.
رفتند تا اين شب‌‌ها بي‌ستاره نباشد.
رفتند تا بر شانه بعضی ها ستاره بروید!
رفتند اما حالا آفتاب روزمرگي مثل خون در رگ‌هاي بي رمق خيابان در رفت و آمد است.
بعد از فصل مرام و معرف نوبت به فصل بی تفاوتی و بي‌غيرتي رسيده است.
حالا دیگر حالم بهم مي‌خورد از اين عدالت:
علي‌واري و نداري سهم ما؛ برجهای زهر مار و بازارهاي دوبي‌ و سفر به حج با همه خانواده! سهم حاج‌آقا...
امان از اين آدم‌هاي مصنوعي؛
ناخن‌هاي مصنوعي،خنده‌هاي مصنوعي، چشم‌ها و دماغ‌هاي مصنوعي؛
راستي دماغ‌هاي جراحي شده مي توانند عطر حضور شهيدان را استشمام كنند؟
چقدر دلم براي پرچم‌هاي رنگ و رو رفته بهشت زهرا تنگ شده است!

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت |

مثل تيري كه از كمان شليك شود از طايفه شب فاصله مي‌گيرد و به صبح سپيد مي‌پيوندد. سايه‌ها مي‌بينند و رنگ مي‌بازند، اما چهره مرد به سرخي مي‌گرايد. عرق شرم بر پيشاني‌اش مي‌درخشد.
اگر كمي سرش را بالاتر بگيرد مي‌شود در چشمانش برق عشق را ديد.

يادش مي آيد كه چگونه راه را بر خورشيد بسته بود. دلش مي لرزد.
پاهايش سست مي‌شود.
مي‌ايستد و از دل مي‌گذراند: «اگر مرا نبخشد؟...»

خم مي شود و بند پوتين‌هايش را گره مي‌زند و به گردن مي‌آويزد.
شن‌هاي داغ صحرا به پاهاي برهنه اش بوسه مي‌زنند.

خيلي آرام قدم بر مي‌دارد و دلش را راهي حرم نور مي‌كند.
صداي ضربان قلبش را فرشته‌ها به تبرك مي‌برند.
سكوتي به رنگ حيرت در در آسمان و زمين خيمه مي‌زند.
نفس در سينه دقايق حبس مي‌شود.

دستي پرده را بالا مي‌زند و صدايي دلنشين از درون خيمه نور شنيده مي‌شود:
-  خوش آمدي حر...!

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت |

از وقتي شور عشق در كالبدش ريشه دوانده بود، سر از پا نمي شناخت.
ديگر با سوت هيچ خمپاره اي روي زمين كپ نمي‌كرد.
نخل‌هاي جنوب به استواري‌اش غبطه مي‌خوردند. نيزارها بر رد قدم‌هايش بوسه مي‌زدند.
شب حمله، روي پيشاني‌اش نوشته بود: يا فاطمه الزهرا (س)
فردا، تركشي در پهلويش آرام گرفت.
فرشته‌هاي مقرب دف زنان به استقبالش آمدند.

وبلاگ شاعرانه

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت |


آفريدگار مهربانم!
چشمه قنوتم سرشار از نياز است و چشم‌هايم به خورشيد لطف و كرم‌ات خيره مانده است.
اي خدايي كه تنها با اشاره تو، سيب از درخت مي‌افتد و ماه از چشم آسمان!
... و اشك ها و لبخند ها از كرامت بي بديل تو شكل مي‌گيرند.
چراغ علاقه و اميد را در دلم روشن نگهدار!
اي بي‌همتايي كه عشق را آفريدي تا پلي باشد ميان تو و شيفتگان با صفايت،
نه بي دانه ی گندم، دنيا معنايي دارد، نه بي عشق!
كه دنيا خود خوشه‌ي گندمي ست بر منقار پرنده‌اي عاشق.
پس اي عشق مطلق!
پايداري در مسير عشق را به من بياموز!

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت |

هنوز هم هواي چشم‌هايم كه باراني مي‌شود به سراغت مي‌آيم.
سر بر شانه‌هاي يادت كه مي‌گذارم دلم سبك مي‌شود.
تو ديگر چيزي نگو!
خودم مي‌دانم كه بي معرفت شده ام. اما هميشه به گلدان يادت آب داده ام.

شب‌هاي شلمچه كه يادت هست؟ آهسته از دستم فرار مي‌كردي كه يك جاي خلوت گير بياوري و نماز شب بخواني!
من ولي هميشه سر مي‌رسيدم و فرشته‌هايي را كه مي‌خواستند تو را به آسمان ببرند فراري مي‌دادم.
اگر رهايت كرده بودم كه همان روزهاي اول رفته بودي.
مي‌بيني؟
من از همچين روزي مي‌ترسيدم كه تنها بمانم.
حالا دلت خنك شد؟
رفتی و زير ‌اين مستطيل سنگي قايم شدي كه چي؟
به جاي‌اينكه از درون قاب عكس كهنه‌ات هي لبخند يزني، بلند شو و دستم را بگير!
خيلي خسته‌ام. پا در گل مانده‌ام.
اين سرفه‌هاي يك‌ريز؛ ‌اين كپسول اكسيژن؛‌ اين قرص‌هاي رنگارنگ؛‌ اين ...
اگر دستت مي‌رسد لااقل‌اين عقربه‌ها را نگهدار!

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت |

بارها تو را دیده ام که مثل ابر، دور گردن کوه می درخشی و گمان می کنم که تنها تحفه بهشتی باشی که می شود به آن افتخار کرد.
... اما مگر می شود یک تکه پارچه این قدر محبوب باشد و بشود در مورد آن این همه حرف زد؟
بچه های آفتاب نقل می کنند که خیلی برایشان کاربرد داشته ای.
هم سفره غذایشان بوده ای، هم سجاده نماز و هم دستمالی برای زخم های خورشید.
یکی از بچه های «تفحص» می گفت، همه استخوان های «سید مهدی» در «چفیه» معطرش جا شد.
امروز هم شنیدم «حاج احمد» سفارش کرده بود، چفیه همرزم شهیدش را در کفنش بگذارند تا شاید در قیامت به دادش برسد.
تو چقدر آبرو داری «چفیه» عزیز!
+ نوشته شده توسط سعیدی راد در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت |

هواللطیف

 دعوت به مراسم اعطای جایزه جشنواره وبلاگ‌نویسی «نیایش کلمات»

 وبلاگ‌نویسان ارجمند سلام!

ماه رمضان ، ماه لبخند خداوند ، ماه بندگان خرسند سرآمد ...

اکنون دل‌ها آماده‌ی دریافت بشارت و چشم‌ها منتظر رسیدن پیغام رحمت‌اند ...

زمان شرکت در مسابقه‌ی وبلاگ‌نویسی «نیایش کلمات» پایان یافته و وبلاگ‌های شرکت‌کننده در حال داوری است .

از شما و همه‌ی دوستان وبلاگ نویس و علاقمند به این موضوع دعوت می‌شود در مراسم اهداء جوایز و معرفی برگزیدگان مسابقه‌ی «نیایش کلمات» حضور به هم‌رسانید.

زمان : شنبه 14 مهرماه ساعت 16

مکان: تهران ، بالاتر از پل سید خندان ، خیابان جلفا، فرهنگسرای هنر ( ارسباران)

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت |

ایام عید که بچه ها از پیش ات آمده بودند، تعریف می کردند که هنوز با آن همه سن و سال، ایستاده ای.
پیر و صبور و شکسته.
این همه سال چطور سر پا مانده ای، مرد؟
یادت هست چقدر کبوتر روی شانه ات می نشست؟
چقدر لاله در سینه ات می رویید؟
و چقدر خمپاره و ترکش سر و صورتت را می خراشید، اما تو خستگی ناپذیر می ایستادی.
امروز دختر کوچکم اسم ات را پرسید.
گفتم اش. اما معنی اش را نفهمید و با تعجب گفت: «خاکریز؟ خاکریز یعنی چه؟»

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت |
قبل از آمدن بوی پیراهنت را آوردند.
چشم های پدرت خوب شد. اما مادرت تحمل این همه سال را نداشت.
دیر آمدی، خیلی دیر!
تو هم که بد قول از آب در آمدی!
مگر قرار نبود راه کربلا را باز کنید و برگردید؟

حالا هم برگشته ای. بی نشانه و بی پلاک. در تابوتی که از جسم ات سنگین تر است.
خودت که دیدی! محله را سیاه پوش کرده اند و سر کوچه حجله ای روییده است.
پسر همسایه وقتی تو را دید گفت: «بیچاره چقدر هم جوان بوده!»
تو هم که فقط بلدی از درون قاب عکس ات، لبخند بزنی و نگاه کنی.

+ نوشته شده توسط سعیدی راد در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت |